تبليغاتX
امیتیس

دلنوشته های غریبه ی تنها

اگر ۱۰۰سال عمر کنی

امیدوارم من

۱۰۰سال منهای یک روز زنده بمانم

تا مجبور نباشم

بدون تو زندگی کنم!

**********

وفتی می فهمی عاشق شدی

که می بینی دوست نداری بخوابی

چون واقعیت شیرین تز از رویاهایت شده است...

**********

هر روز

صفحه ی نیازمندیها را چک می کنم

می دانم بالاخره یک روز

به من نیاز پیدا می کنی...

**********

لعنت به همه ی قانون های دنیا

که در آن

شکستن دل

هیچ پیگرد قانونی ندارد!

**********

برای خیانت

هزار راه هست

اما...

هیچکدام به اندازه ی تظاهر به دوست داشتن

کثیف نیست!

+ تاریخ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ساعت 19:16 نویسنده مریم |

خانه تکانی می کنم

 

خاطره ها زیر و رو می شوند...

 

مانده ام

 

یاد تو را

 

کجای دلم بگذارم؟!!!.....

+ تاریخ جمعه دوازدهم اسفند 1390 ساعت 22:40 نویسنده مریم |

نذر کرده ام

سفره ای پهن کنم

از حرف های نا گفته ی دلم!

اگر برگردی...

*********

ما که یقین داریم روزی پروانه خواهیم شد!

بگذار روزگار هر چه می خواهد پیله کند...

*********

من فرزندی به دنیا نخواهم آورد!

بگذار منقرض شود نسل غمگین چشمانمان

نسل دل بستن های یواشکی

نسل خیس گونه هایمان

بگذار منقرض شود

این دردهای سر به فلک کشیده مان

و این دل های شکسته مان...

*********

دل تنگی پیچیده نیست!

یک دل...

یک آسمان...

یک بغض...

و آرزوهای ترک خورده!

به همین سادگی...

*********

حوصله ی خواندن ندارم

حوصله ی نوشتن هم ندارم

این همه دلتنگی نه باخواندن کم میشود

نه با نوشتن!

دلم آغوش گرم می خواهد...

*********

یادتان باشد

اعتماد المثنی ندارد

خرابش نکنید

گمش نکنید...

*********

یه وقتایی

خودمو بغل می کنم و می گم:

غصه نخور دیوونه!!!

من که باهاتم...

+ تاریخ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ساعت 17:47 نویسنده مریم |

زیاده خواه نیستم!


جاده‌ ی شمال ...


یک کلبه ی جنگلی‌ ...


یک میز کوچک چوبی با دو تا صندلی ...


کمی‌ هیزم ...


کمی‌ آتش ...

 

مه‌ِ جنگل ...


 

کمی‌ تاریکی‌ِ محض ...


کمی‌ مستی ...


کمی‌ مهتاب ...


برای حال بیشتر ... چند نخِ سیگار


و بوی یار ...


و بوی یار ...


و بوی یار ...



- نیکی‌ فیروزکوهی -

+ تاریخ شنبه هفدهم دی 1390 ساعت 16:0 نویسنده مریم |

الان فقط دلم می خواد

یه کوله پشتی کوچیک وردارم

برم

بزنم به کوه و بیابون و جنگل و دریا

درست مثل اون جهانگردای بی نام و نشون

که هر از گاهی تو برنامه های مستند می بینمشون

دلم میخواد

هیچ وابستگی ای نداشته باشم

رها باشم

مثل یه پرنده ی مهاجر

که هیچ وطنی نداره

هر جا میره واسه خودش یه لونه موقت می سازه

ای کاش...

ولی نمیشه

آسمونی ترین عشق زمینی

پای رفتنمو بسته!

 

 

+ تاریخ شنبه دهم دی 1390 ساعت 19:39 نویسنده مریم |

با ديدن جمله زير چه حسي به شما دست ميدهد؟
هيچكس تنها نيست ... همراه اول !
 
قطعا خيليها مخصوصا درصد بيشتر از نسل بانوان عزيز
 معتقد هستن همراه اول گوشي نيست و
بلكه بانو ميباشد ...
 
و صد البته اين جمله را مثل پتكي عجيب بر سر آقايان
 ميكوبن كه اگر آنگونه که با تلفن همراهتان برخورد
 می‌کنید با همسرتان بر خورد میکردید اکنون
 خوشبخترین فردِ دنیا بودید !

 چرا؟

براي اينكه :
 
اگر هر روز شارژش میکردید
باهاش در روز از همه بیشتر صحبت میکردید
پایِ صحبت‌هایش می نشستید
پیغام‌هایش را دریافت میکردید ...
پول خرجش میکردید
براش زیور آلاتِ تزئینی میخرید
دورش یک محافظ محکم میکشیدید
در نبودش احساسِ کمبود میکردید
حاضر نبودید کسی‌ نزدیکش شود حتی
مطالبِ خصوصیتان را به حافظه اش میسپردید
همیشه و همه‌جا همراهتان بود حتی در اوج تنهایی‌
و اگر همیشه... همراهِ اولتان بود
با داشتن یک همسر خوب و مهربان
 هیچکس تنها نیست
 
الان هم که گوشی ها تاچی شده، اگر همونقدر
 که گوشی رو تاچ میکنید همسرتون رو نوازش
 بکنید کلی خوشبخت می شوید
 
گروه اینترنتی ایران سان
 
اما جوابيه :
 
بسیار زیبا بود ولی یادآوری میکنیم که :
 
گوشی سر خود حرف نمیزنه
گوشی با یک دکمه خفه میشه
گوشی نمیگه چی بخر چی نخر
گوشی نمیگه چرا دیر اومدی
گوشی میتونه روی سایلنت باشه
اصلا گوشی میتونه خاموش باشه
گوشی نمیگه شب زود بیا بریم خونه مامانم
گوشیو اگه جا بزاری نمیگه چرا منو نبردی
گوشی نمیگه بچه میخوام
گوشی با دوستاش بیرون نمیره
گوشی حداقل شبا زنگ نمی خوره
 
 
 
راستی از همه اینا مهمتر : 
 
بیشتر مردم سالی یه بار گوشی عوض می کنن !!!
 
 

+ تاریخ چهارشنبه دوم آذر 1390 ساعت 18:20 نویسنده مریم |

خدای من

 

بهشتی دارد بزرگ و زیبا

 

و دوزخی

 

به گمانم

 

کوچک و بعید

 

و در پی سودایی ست

 

که ببخشد ما را...

+ تاریخ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ساعت 15:58 نویسنده مریم |

منطقی که فکر می کنم

 

تنها ماندن با این حجم سنگین تنهایی

 

حق من نبود

 

ولی انتخاب خودم بود...

 

عجیب است

 

که این همه درد وجودم را پر کرده

 

ولی ذره ای پشیمانی

 

نه!!!

 

q80aeda6w6tfsgd6uc8t.jpg

+ تاریخ پنجشنبه نوزدهم آبان 1390 ساعت 14:48 نویسنده مریم |

ای کاش حوالی دل تو هم...

 

بارانی بیاید...

 

زمینی تر شود...

 

بوی خاکی بلند شود

 

شاید کمی "عاشقم " می شدی...

 

باران به کنار...

 

لامصب

 

این روزها "پاییزست"

+ تاریخ شنبه چهاردهم آبان 1390 ساعت 16:0 نویسنده مریم |

خیلی سال پیش وقتی که فقط هفده ساله بودم شاهکار رومن رولان رو خوندم:"جان شیفته" کتابی بود که با همه سنگینیه متنش تونست منو توی اون سن و سال جذب کنه یه جمله ی این کتاب که یادمه تو این کتاب 1729 صفحه ای خیلی رو من اثر گذاشت به طوری که اونو با خط درشت توی تقویمم نوشتم این بود: "آرامش نبودن جنگ نیست ، این فضیلتی است که از نیرومندی جان می زاید" به نظرم اومد شاید اوج این رمان همین یه جمله باشه... امروز سالها از اون وقت می گذره و من الان پی بردم که این جمله نه تنها اوج یه شاهکار هنری بلکه حقیقت محض زندگیه. آخر کتاب رومن رولان این کتاب رو به همسرش تقدیم کرده با یه متن فوق العاده که بی هیچ کم و کاستی اینجا می نویسمش: به ماری: ده سال پیکار با خویشتن باید با خود پیکار کرد تا از خود فراتر رفت ده سال صلحی است که دختر جنگ است و مادر جنگ گله مند مباش! صلح در پایان راه است به پیشواز آن برویم! دوست من، زن من، زخم هایم را به تو پیشکش می کنم' این بهترین چیزی است که زندگی به من داده است زیرا هر کدام آن نشانه ی گامی به پیش است. رومن رولان-سپتامبر 1993
+ تاریخ دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390 ساعت 21:42 نویسنده مریم |